شنبه اتاقم را مرتب میکردم. کشوهای مملو از کاغذی که هاویشاموار از زمان پایان اینترنی دست نخورده باقی مانده بودند. یادداشت کوچکی پیدا کردم نیمه مچاله و کثیف به تاریخ زمستان هشتادوپنج. یک طرفش نوشته بودم: سرمه، روزئولا، چرخ و فلک، PMS ... حکایت روزهایی که برای این قاب دنبال اسم میگشتم. سمت دیگرش این نوشته شده بود:
از پر ستو دوکو هکی
"به: ماه
تو که نباشی،
با ستارگان میخوابم.
و خشونتِ اندامشان را
میبخشم به
نرمیِ انحنای خاطرهات."
این را در "زننوشت" خوانده بودم. همانوقتها، و بعد پنج سال هنوز در خاطرم مانده بود. کاغذ را مچاله کردم و انداختم دور چون فکر کردم شعری که بعد پنج سال هنوز کنج ذهنت چسبیده دیگر کجا میتواند برود.
دیشب شنیدم پرستو را فردایش گرفتهاند (و مر ضیه رسولی را، و خیلیهای دیگر را هم). فکر کردم کاش آنجا هم بتواند با ستارهها بخوابد و خشونت اندامشان را ببخشد به نرمی انحنای خاطرهی ماهش.

1 نظرات:
بگذار کسی نداند
که چگونه من به جایِ نوازش شدن , بوسیده شدن ,
گزیده شدهام!
ارسال يک نظر