چهارشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱

471




* _/ چهار سال. چهار سال گذشته از آن شروع. آن روزها فکر می‌کردم چهارصد‌و‌هفتادویک که بشود صفر اتفاق می‌افتد. "صفر"ش خورد به دل‌آشوبه‌ی انتخابات. تو گفتی صبر کن. گفتی برگرد تا همان چهارصدوهفتادویک که شروع قصه بود. فکر کردم باشد. به چهارصدوهفتادویکِ دوباره که برسم اتفاق می‌افتد. حالا تو نمی‌دانم کجایی، پیداهای من به کار کسی نمی‌آید و ناپیداهایم حتی دیگر اینجا هم نیست. زندگی خوب است. می‌گذرد. خوبی‌اش همین است که می‌گذرد و آدم در سی سالگی دیگر می‌داند می‌شود برود تا صفر و باز هم برگردد. گیرم که یک چیزهایی را جا بگذارد در راه.

0 نظرات: