پنجشنبه ۸ دسامبر ۲۰۱۱

460-1


خانه را دخترک هجده‌ساله‌ای اجاره کرد. ترم یک. رشته‌ی دلخواه. دانشگاه دلخواه. شهر دلخواه. مادرش گفت پا که گذاشته داخل خانه ایستاده لب پنجره و گفته من همین‌جا را می‌خواهم برای تمام این چهار سال. قرارداد را شانزده آذر بستیم. من راستش، گزش حسادت را حس کردم. چهره‌ی بکر و تازه‌ی دخترک سال‌ها برگرداندم به عقب. به شانزده آذری که پای یکی از کتاب‌های کنکور نوشته بودم "من سال بعد این موقع در دانشگاه تهران پای سخنرانی خاتمی‌ام" و سال بعدش که بودم و امتحان میان‌ترمی را بی‌خیال شده بودم برای رفتن به سخنرانی خاتمی. همان دست و سوت و هورا و "نگویید مرگ" و "زنده باد مخالف من". حالا دیگر شبیه قصه است. خودمان هم کم کم باور نمی‌کنیم اتفاق افتاده باشد.
دخترک را تصور کردم جایی که دوازده سال از آن دورترم حالا. او را با تمام غافلگیری و شگفتی و هیجانی که دهه‌ی سوم زندگی در آستین دارد. تصورش کردم در آن خانه با تجربه‌ی تمام "اولین"های شور جوانی. می‌خندد. دلتنگ می‌شود. اشک می‌ریزد. می‌جنگد. عاشق می‌شود. که شب‌ها ماه می‌افتد بالای تختش و پسرک از پشت تلفن برایش می‌خواند "نمی‌دونه تو ماهی، تو که رفیق راهی" ... بعد... بعد خنده‌ام گرفت. دیدم دارم زندگی خودم را قالب می‌کنم به یک دهه‌ی هفتادی. به دنیایشان که شبیه آن روزهای ما نیست. نه فضایی که احاطه‌شان کرده، نه معادلات روزمره‌، نه طعمی که زندگی دارد زیر دندان‌شان ... فکر کردم باید به احترام دهه‌هایی که می‌گذرند ایستاد و رفت. به احترام سال‌هایی که گذرانده‌ام لبریز و تمام. فکر کردم جای حسرت نیست. حسرتی نیست. از لحظه‌ها لذت برده‌ام و همه‌ی آنچه مانده خاطره‌هایی خواستنی‌ست. گزش حسادت که رفت فکر کردم کاش دخترک به شیوه‌ی دهه هفتادی‌اش همینقدر که من دهه‌ی شگفت‌انگیز سوم را تا به لب زندگی کرده‌ام، جوانی کند.

1 نظرات:

sep ideh گفت...

رفتم به همان سالها! دانشگاه تهران! زنده باد ها! نور ماه! جنگیدن ها!